نمی دانم چرا رفتی ؟
نمی دانم چرا ،
شاید خطا کردم ،
و تو ،
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،
نمی دانم کجا
، تا کی ،
برای چه ؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

نمی دانم چرا رفتی ؟
نمی دانم چرا ،
شاید خطا کردم ،
و تو ،
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،
نمی دانم کجا
، تا کی ،
برای چه ؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است
دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است
دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است
دلم برای کسی تنگ است .............
پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت میکرد .
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت : هر بار کسی را با حرفت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار انبار بکوب .
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید .
پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند .
پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر شد .
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد .
روز ها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت : بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم !
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت : آفرین پسرم !
کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست .
وقتی تو عصبانی می شوی با حرف هایت دیگران را می رنجانی چنین اثری بر قلب شان می گذاری .
تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .
نيامدم که بخواهم کنار من باشي
ميان اين همه بيگانه يار من باشي
دلم گرفته تر از بغض مهربان توست
مباداکه تو غمگسار من باشي
تو اي ستاره وحشي که کهکشان زادي
مخواه روي زمين بر مدار من باشي
من از اهالي عشقم نه از حوالي جبر
خطاست اينکه تو در اختيار من باشي
ولي نه!
من که در اينجا دچار پائيزم -
چگونه از تو نخواهم بهار من باشي
تو مي تواني از ان چشم هاي خورشيدي
-دريچه اي به شب سرد و تار من باشي
هميشه کوه بمان
تا هميشه نام تو را صدا کنم
که مگر اعتبار من باشي
, na khatereyi mobham dar khatere 100 nafar
یکی باش برای یک نفر
نه خاطره ای مبهم در خاطر ۱۰۰ نفر
فرارسیدن ماه مبارک رمضان بر شما مبارک . . .
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....