تبليغاتX
عاشقانه ها


عاشقانه ها

بايد برم 

اما نمی دونم به کجا ...

بايد برم

اما تو با من نميايی ...

بايد  تنها  برم

با درد از تو دور بودن ...

بايد اينجا رو رها کنم

ديگه جای موندن نيست 

ديگه تحمل ندارم

اين تنهايی و اين ناراحتی رو تحمل کنم

ديگه صبرم تموم شده ...

من نمی تونم ديگه

توی اين وضعيت بمونم و  تحمل کنم.

 اخه تحمل کردن هم حدی داره

چقدر غم

چقدر درد 

دور بودن از تو

تا کی بايد اين  جوری باشم...

من می رم تا ديگه  جايی نداشته باشم

تا اينکه   کسی  دور برم نباشه

هيچ کس

چون  وقتی تو پيشم نيستی

نمی خواهم کس ديگه ای  رو ببينم...

من  بايد برم حتما...

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 15:34 توسط کامران جون| |

«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 15:31 توسط کامران جون| |

اين ديگه فكر نداره وقتي ميشنوي ميگن تو بورو باهام نمون حتي اسممو نيار

اگه يك شبه ديگه زير بارونا ها قدم زدي بدون كه تمام فكر من پيشه تو بود

مثه تو تو زندگيم هيشكي نبود

مي دوني حرفي ندارم اگه زمزمه هامون شده يخ تو دلامون

مي دوني جايي ندارم جز امشب زير بارون برم پيشه خدامون

مي دوني حرفي ندارم اگه زمزمه هامون شده يخ تو دلامون

مي دوني جايي ندارم جز امشب زير بارون برم پيشه خدامون

 

*******************

من چه بیهوده فکر می کردم که ناب ترین لحظات عمرم جاودانه خواهد ماند


نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:51 توسط کامران جون| |

 

حالا دیگه تصمیم مون و گرفتیم و باید بریم

دیگه برای گفتن خدا نگهدار حاضریم

قبل رفتنت یه قولی می خوام از تو من بگیرم

آخه شاید دیگه هیچ وقت تورو نبینم

می خوام بگم قسم بدیم همدیگه رو

دیگه سراغ هم نیایم

حتی اگه از ته دل همدیگه رو بازم بخوایم

می خوام بسازم با غم نبودت واسه همیشه

جای تو .توی دلم خالی میمونه پر نمیشه

جای خالیتو می بینم تو که از دلم نمیری

لا اقل خاطره هاتو که ازم پس نمی گیری

می خوام بسازم با غم نبودت واسه همیشه

جای تو .توی دلم خالی میمونه پر نمیشه

جای خالیتو می بینم تو که از دلم نمیری

لا اقل خاطره هاتو که ازم پس نمی گیری

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 23:44 توسط کامران جون| |

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشي
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
وشب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این
بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در
این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار
است…

(دكتر علي شريعتي)

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 16:42 توسط کامران جون| |

عاشقان تسلیت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 21:29 توسط کامران جون| |

۱۵ بهمن سالروز تاسیس وبلاکم گرامی باد

۵ سال شد

تولدشم مبارک

نمی دونم آیا سال تولد ۶ سالگیشم میبینم یا نه

از همتون ممنونم که باعث شدید تا ۵ سالگیشم ببینم

نظراتتون و آمار بازدید کنندگان تنها دلیل ادامه ی این وبلاگه

همیشه شاد باشید و کامران

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 22:3 توسط کامران جون| |

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بیکسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و

حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این مجنون می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود

و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد

و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نكردي به حرمت تمام خاطرات شيريني كه با هم داشتيم !

نه ! تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی !

راستی سجاده ی عشق کجاست؟!

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار عزيزترينم...

 

http://eterafateyeashegh.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 1:54 توسط کامران جون| |

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 1:28 توسط کامران جون| |

خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشق و بلد شد
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت
نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
خدا رو چه دیدی تو شاید بمونی
شاید غصه هامو تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی
شاید عشقمون و تو از یاد نبردی
هنوز بی قرارم به یاد نگاهت 
نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 1:18 توسط کامران جون| |


:قالبساز: :بهاربیست: